تبليغاتX
سکوت
سکوت

معصومیت معصومه ام

نانازم اینجا ۵۰ روزش شده

مادر جونش(مادر خودم)داشت ترشی میذاشت کوچولو ما هم سر حال بود ترشی هارو ول کرد و اومد با معصومه شروع کرد به بازی کردن (یک هفته نوشهر بودم تازه امشب اومدم خونه) مادر جونش وقتی از سر کار میومد لباس عوض نکرده ولی دست شسته کلی با معصوم بازی میکرد امشب هم که داشتیم میومدیم پدرم براش شعر خوند به زبان مازندرانی که معنیش این میشه

تو داری میری آسمون بارون میباره و من از پشت سر تورو نگاه میکنم و  و من به آسمون سفارش میکنم سرت نباره

تو دره شونی و وارش وارش        من تی پشت سر کمه هارش هارش

آسمونه کمه سفارش                تا تی سر نواره وارش

پدرم که کو چیک بود یه خانومه تو همسایگیشون نوه هاشو روپاش میذاشت و این شعر رو میخوند وکلی شعر که پدرم موقع نازدادن معصوم براش میخونه

و به معصوم میگه کی تو آهو میشیو من ببر تا بخورمت

نانازم سرما خورده ( از من  گرفته که امروز در حد شدید بدنم درد میکرد که رفتم دکتر -دکتر هم نامردی نکرد هرچی داد تزریقی که اقا مهدی زحمتش رو کشیدخودم بهش یاد دادم البته جیق و شک منو در اورد)مادرم چند روز اسرار میکرد که ببریمش دکتر ولی من فکر میکردم که چیزیش نیست و حتما شکمش درد میکنه تا اینکه پریشب مادرم مجبورم کرد که ببریمش دکتر وقتی معاینه شد دکتر گفت که بچه الان ۳روزه که سرما خورده و بینیش پر شده به خاطر همین موقع شیر خوردن گریه میکنه یا اینکه نصف شب یکدفعه به صورت جیغ گریه میکنه و سینه اش هم خس خس میکنه و دارو داد و گفت بچه وقتی داخل شکم بوده از انتی بیوتیک های مادر به قدر کافی استفاده کرده و به خاطر همین تاالان مقاومت داشته (دکتر بیچاره نمیدونه که من تو یک ماه اخر بارداری چقدر قرص و امپولهای عفونت خشک کن استفاده کردم)اومدیم خونه مادرم گفت البته به صورت یک حکم محکم دستوری از این به بعد بیتابی زیاد تو بچه دیدی باید ببریش دکتراون شب خیلی ناراحت بودم اصلا دلم نمیخواست بچه رو بزارمش زمین چرا به حرف مادرم گوش نداده بودم چطور نفهمیدم بچه ام مریضه عذاب وجدان داشت منو میکشت.مادرم بهم یاد داد که چطور بچه رو چک کنم برای این که بفهمم کجاش درد داره که بیقراره وقتی شب اول دارو هارو دادم بچه خیلی اروم گرفت ولی چون یه ۲۴ساعت کامل خوابیده بود دیشب تا ساعت ۵صبح مارو بیدار نگه داشت ولی خوب بچه خیلی اروم گرفته

الان هم حالش بهتره و امشب وقتی رسیدیم خونه بعد از عوض کردنش کلی زبون در اورد و کلی هم خندید و دست و پا زد

 تازه الان یاد گرفته گریه میکنه ولی وقتی  بغلش میکنیم و میگردونیمش ساکت میشه و دورو اطراف رو نگاه میکنه  بشینی گریه میکنه و تو همون حالت میخوابه  بزاریش زمین بیدارمیشه الان راه نیوفتاده اروم نداره خدا رحم کنه وقتی چهار دستو پا ره بیوفته اگه به من رفته باشه که باید از رو سقف پایین بیاریمش از بس شیطون میشه

ادامه دارد.........

نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 1:37 نوشته های طاهره| |

 

غدیر

یکی گوید سراپا عیب دارم
یکی گوید زبان از غیب دارم
 
نمی دانم که هستم هرچه هستم
قلم چون تیغ می رقصد به دستم
 
نه دِئبـِل نه فَرَزدَق نه کُمِیتَم
ولیکن خاک پای اهل بیتم
 
الا ساقی مستان ولایت
بهار بی زمستان ولایت
 
از آن جامی که دادی کربلا ر
بنوشان این خراب مبتلا ر
 
چنان مستم کن از یکتا پرستی
که از آهم بسوزد ملک هستی
 
هزاران راز را در من نهفتی
ولی در گوش من اینگونه گفتی
 
زاحمد تا احد یک میم فرق است
جهانی اندرین یک میم غرق است
 
یقینا میم احمد میم مستیست
که سرمست ازجمالش چشم هستیست
 
زاحمد هر دو عالم آبرو یافت
دمی خندیدو هستی رنگ وبو یافت
 
اگر احمد نبود آدم کجابود
خدا را آیه ای محکم کجا بود
 
چه می پرسند کین احمد کدام است
که ذکرش لذت شُرب مدام است
 
همان احمدکه آوازش بهار است
دلیل خلقت لیل النهار است
 
همان احمد که فرزند خلیل است
قیام بت شکن هارادلیل است
 
همان احمدکه ستارُالعیوب است
دلیل راه و علّامُ الغیوب است
 
همان احمدکه جامش جام وحی است
به دستش ذوالفقار امر و نهی است
 
همان احمد که ختم الانبیاء شد
جناب کُنتُ کنزاً مخفیا شد
 
همان اوّل که اینجا آخر آمد
همان باطن که برما ظاهرآمد
 
همان احمد که سرمستان سرمد
بخوانندش ابوالقاسم محمّد
 
محمد میم و حاء و میم و دال است
تدارک بخش عدل و اعتدال است
 
محمد رحمةٌ للعالمین است
شرافت بخش صد روح الامین است
 
محمد پاک و شفاف و زلال است
که مرآت جمال ذوالجلال است
 
محمد تا نبوت را برانگیخت
ولایت را به کام شیعیان ریخت
 
ولایت بادۀ غیب و شهود است
کلید مخزن سرّ وجود است
 
محمد با علی روز اخوت
ولایت را گره زد بر نبوت
 
محمد را علی آیینه دار است
نخستین جلوه اش در ذوالفقار است
 
به جز دست علی مشکل گشا کیست
کلیدکُنتُ کنزاًمخفیا کیست
 
کسی دیگر توانایی ندارد
که زخم شیعه را مرهم گذارد
 
غدیر ای باده گردان ولایت
رسولان الهی مبتلایت
 
ندا آمد ز محراب سماوات
به گوش گوشه گیران خرابات
 
رسولی کز غدیر خم ننوشد
ردای سبز بعثت را نپوشد
 
تمام انبیاء ساغر گرفتند
شراب از ساقی کوثر گرفتند
 
علی ساقی رندان بلاکش
بده جامی که می سوزم در آتش
 
مرا آیینۀ صدق و صفا کن
تجللی گاه نور مصطفی کن
 
" مرحوم آغاسی "



سلام

معصومه رفته بود عروسی دایی جونش کلی هم کاسبی کرد بچه ام

آخرشب که همه داشتن عکس می گرفتن دخترم چشماشو باز کرده بود الهی فداش بشم تو همه عکس ها هستش

وای وسط مراسم تو هتل رفتم عوضش کنم دیدم خراب کرده اونم تا کمرش افتضاح شده منم لباس نبردم پدرش و عمه کوچیکه سریع با ماشین رفتن و لباس اوردن .امشب 40شب از به دنیا اومدنش میگذره بردمش حموم  تمام بدنش پوسته داد و موهاشم میریخت تنش سفید شده دیگه مو نداره یه خورده از اب ترس داره . من هنوز افسردگی بعد زایمانم خوب نشده هنوز حس سردرگمی تو من هست هنوز گاهی بیدلیل گریه میکنم .

خیلی دوست دارم صداشو بشنوم .شب عید قربان مارو اذان صبح بیدارنگهداشت گریه نمیکرد جیغ میکشید بعدش میخندید یا دست و پاشو تند تند تکون میداد. زن عموم میگه خیلی شیتونه تا 2ماه دیگه تو شوهرت جرئت نمی کنید قدم محکم بردارید یا تلوزیون  با صدای بلند گوش کنید چون دخترت خیلی بازیگوشه و سریع بیدار میشه .الان 3هفته است که وقتی از خواب بیدار میشه با دست و پاش بازی می کنه و یه صدا هایی از خودش در میاره .گاهی تو خواب گریه میکنه ولی همین که اسمشو صدا بزنی می خوابه ...ادامه دارد...

این جشن تولد کوچولومه ۱۲روزشه و از خونه مادرم اومده بودم شهسوارعمه هاش براش جشن گرفته بودن

نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 1:28 نوشته های طاهره| |

سلام

بعدازغيبتي طولاني

معصومه من روز تولد حضرت معصومه به دنيا اومد

لحظات خيلي سختي بود اينقدر دردناک که اخراش ديگه چيزي نميفهمي جز درد درد درد......

ولي وقتي بچه به دنيا ميادهمه چيز يادت ميره انگار هيچ دردي نبودو نيست

وقتي ني ني به دنيا اومد فقط دوست داشتم بغلش کنم وقتي تميزش کردن گذاشتنش رو سينه ام چه حسي بود به خود خدا قسم معجزه است به دنيا اومدن بچه صبري که دربرابر درد خدا بهت ميده به دنيا اومدنش و خيلي چيزهاي ديگه که فکر ميکني ديگه اون ادم قبلي نميشي قربون خدا برم که همه چيزش رو حساب وکتابه بدون نقص

خدايا شکرت

الان نيني رو پاهاي من خوابيده و داره شیر میخوره

کلي شير ميخوره و جالب اينه که تا صداي منو ميشنوه دهنشو باز ميکنه

خيلي بازيگوشه به رنگ سفيد و قرمز عکس العمل نشون ميده  ........

ادامه دارد....

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 1:50 نوشته های طاهره| |

به نام خدا

در این روز که متبرک به خواهر آفتاب است حق تعالی جل و اعلی در کالبد سردمان روحی دمید ،چون آتش در درونمان شعله کشید ودسته گلی از میان آن آتش برایمان فرستاد که تا ابد ممنون لطف بی نهایتش باشیم

مسافرمان به ایستگاه آخررسید و بعد از ۹ ساعت به آغوش یک خانواده کوچک قدم گذاشت

امشب خوشحالیم به بیکرانی آسمان

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 0:22 نوشته های طاهره| |

Design By : Night Melody